مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
300
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نمىبينيم . يكى از آنها گفت : اى خواهران ، آسوده باشيد كه من چنان كنم كه او ساعتى از ما جدا نشود . همگى به او گفتند : اگر تو چنين كار كنى ، ما ترا بنده خواهيم بود . پس چون دراج از گشتن بازگشت ، در ميان ايشان بنشست . سنگپشتى كه حيلتگر بود ، بوى نزديك شد و او را دعا كرده ، به او گفت : اى خواجه ، بدان كه خداى تعالى صحبت ترا روزى ما گردانيده و همچنين محبت ما در دل تو جاى داده كه در اين وادى با ما انس گرفته . و لكن دوستان را بهترين اوقات ، وقتيست كه باهم جمع باشند . كه در دورى ، محنتهاى بزرگ هست ، ولى چه سود كه تو هنگام دميدن صبح از ما جدا شوى و بسوى ما بازنگردى مگر وقت غروب . ياران را بدينسبب ، وحشت افزون گشته و كار بر ما دشوار شده . دراج گفت : آرى مرا محبت بشما افزون گشته و اشتياقم از حد بيرونست و جدائى شما بر من آسان نيست . و لكن مرا حيلتى نيست . زيرا كه من پرندهام و با شما پيوسته در يك جا نتوانم بود . زيرا كه پرنده در جائى جز شب قرار نتواند گرفت و بامدادان بايد به اين سوى و آن سوى رود . سنگپشت گفت : راست ميگوئى . و لكن پرندگان را بسيار وقت ، راحت نباشد و پيوسته در رنج و تعب همىگذارند . و غايت مقصود از زندگانى ، راحتست . و ديگر خداى تعالى در ميان ما و تو الفت و محبت پديد آورده و ما را بيم از آنست كه ترا صيد كنند و ما از ديدار تو محروم بمانيم . دراج گفت : راست ميگوئى . و لكن در كار من رأى تو چيست ؟ سنگپشت گفت : رأى من اينست كه پرهاى خويشتن بكنى و در نزد ما باستراحت بنشينى . و از مأكول ما بخورى و بنوشى و ما و تو درين مكان سبز و خرم بعيش و نوش بسر بريم . آنگاه دراج بسخن او ميل كرده ، قصد راحت خود بنمود و پرهاى خويش را يكانيكان بركند و در نزد سنگپشتان قرار گرفت و به آن لذت حقير و عيش ناپايدار راضى شد . تا اينكه روزى شاهين بدراج بگذشت و در وى تأمل كرده ، پرهاى وى را بريده يافت و دانست كه پريدن نميتواند . چون دراج را بدين حالت ديد ، فرحناك شد و بدراج نزديك گشته ، او